تبليغاتX
LoWeR CrItIcIsM

LoWeR CrItIcIsM

به نام عشق و زندگي تو را انتخاب كردم

آرزو ی من . . .

I LOVE YOU

آرزو داشتم به تو در روزگاری دیگر دل می باختم
که مهربان تر می بود و شاعرانه تر
و به رایحهء کتابها .... و شمیم یاسمن
و بوی آزادی
!!حساس تر
آرزو داشتم به تو دل می باختم
در روزگار فرمانروایی ِ شمع .... و هیزم
و بادبیزانهای اسپانیایی
و نامه های مکتوب به شاهپر پرنده
و پیراهنهای پر چین رنگین کمانی
نه در عصر موسیقی ِ دیسکو..... و خودروهای فراری
!!و شلوارهای پارهء جین
* * *
نمی توانم مانع از آن بشوم
که سایه بانی از یاسمن از شانه ها یم بالا برود
نمی توانم شعر عاشقانه ای را در زیر پیراهن خود پنهان کنم
زیرا که مرا در خود منفجر خواهد کرد
آرزو داشتم شبی
شام را با تو در فلورانس باشم
آنجا که تندیسهای میکل آنژ
همچنان نان و شراب را
 با زائران شهر قسمت می کند
* * *
آرزو داشتم که از آن ِ من می بودی
در روزگاری که نه به گل رُز ستم روا می داشت ، نه به شعر
نه به نی ، نه به موء نث بودن زنان
 اما افسوس که ما دیر رسیدیم
و در روزگاری به جستجوی گل سرخ عشق رفتیم

که نمی داند عشق چیست . . .

+ نوشته شده در  ششم دی 1386ساعت 3:31 PM  توسط EmperoR  | 

مرد . . . .


اون وقتا که بچه بودم و بابام عین پر کاه رو دستاش بلندم میکرد
فکر میکردم هر کی عین بابا خسرو ورزشکار
باشه یه مَرده!
اما بعدها دیدم خیلیها مرد هستن، که نه عین بابای من قد بلند و هیکلی هستن...
نه ورزشکارن
اما
توی رویاهای بچگی من... مرد یعنی هرکول، یعنی رستم، یعنی پهلوون،
یعنی سبیل چخماقی،اما الان خیلیارو میشناسم که این شکلی نیستن
اما... مَردن!!!
مرد یعنی غیرت، یعنی ابهت، یعنی عظمت، مرد یعنی مردونگی!
قدیمیها راست می گفتن مرد که گریه نمی کنه، چرا! مردها هم گریه می کنن، اما...
شیر هیچوقت توی روز ناله نمی کنه،
شیری که توی روز، جلوی چشم همه حیوونها گریه کنه که دیگه شیر نیست، شغاله!
شیرها فقط شبها گریه می کنن، توی خلوت، توی تنهایی!
میدونی مرد بودن مرد، به گریه نکردنش هم نیست،
درسته که میگن دیدن اشک مرد طاقت میخواد، آره میخواد!
اما مردونگی مرد با اشک ریختنش نمی ریزه....
مردونگی مرد، به بی غیرتیشه که میریزه، به بی عظمتیش، به بی معرفتیش.
مردی که دروغ بگه که مرد نیست،
مردی که درد رو حس نکنه...مرد نیست،
مردی که به تو نگاه کنه اما فکرش بره دنبال هزار نفر دیگه که مرد نیست،
مردی که اراده نداشته باشه که مرد نیست.
مردی که به اسم مرد بودنش فکر میکنه میتونه هر زنی رو
به لجن بکشه و له کنه که مرد نیست.
مردی که هوار بزنه مرده اما سر بزنگاه بره پشت چادر مادرش قایم شه...که مرد نیست.
مرد اگه ابهت نداشته باشه که مرد نیست، مردونگی مرد به ابهتشه،
نه به بازوهای پهن و سینه های فراخ.
چقدر این روزها مرد کم شده،
مرد اونیه که وقتی یه حرفی رو میزنه، عین مرد، پای حرفش وایسه.
اصلا میدونی چیه؟
من میگم مرد یعنی راستی! یعنی مرام! یعنی اند معرفت!
حالا میخواد اون مرده، شکل زن باشه، باشه، مرد یعنی اراده!
مرد یعنی مردونگی!
اصلا آقا! مرد باید مرد باشه!
+ نوشته شده در  نوزدهم مهر 1386ساعت 12:51 PM  توسط EmperoR  | 

بی وفا . . .

 سلام بي وفا ميخوام از روزاي تنهاييم

برات بگم روزايي که تو کنار من نبودي

 اما زندگيم تو ناز چشمات معني ميشد

حرف براي گفتنم زياده تو بگو از کدوماش برات بگم

 ميخواي از روزاي اولم برات بگم روزايي که گريه بود

کار چشمام اون روزا که بد جوري شکسته بودم

 تو خودم اون روزاي اشک و گريه اون روزاي تلخ با نبودنت

 نشستن اون روزا اونقده تلخ بود اونقده توام درد بود

که اگه نگم چه جوري بود براي هر دوتامون قشنگتره ... !

+ نوشته شده در  سوم مهر 1386ساعت 1:22 PM  توسط EmperoR  | 

دلم میخواد عاشق یه نفر باشم...

a

خیلی وقته به کسی نگفتم " ... "
چقدر این کلمه رو دوست دارم !
دلم میخواد یه نفر باشه تا با عمیق ترین احساساتم بهش بگم " ... "
دوست دارم نفسهام متعلق به کسی باشه !
دوست دارم تر شدن دمادم چشمهام بخاطر کسی باشه !
دوست دارم برای یه نفر دعا کنم .
دلم میخواد آرزوهای خوب برای یه نفر بکنم !
دلم میخواد انتظار کسی رو بکشم !
دوست دارم برای دیدنش لحظه شماری کنم !
دوست دارم حرفهای نگفته دلم رو که حتی به خدا نمیگم بهش بگم !!!
دلم میخواد وقتی هق هق گریه امونم رو بریده نوازشم کنه !
دام میخواد دلم بلرزه !!
دوست دارم با هم قهقهه بزنیم !
دوست دارم یه صدای گرم آرومم کنه !
دوست دارم یکی حرفامو بفهمه .
دلم میخواد دنیا برامون آرزوی خوشبختی کنه !
دوست دارم توی محبتم غرقش کنم !!
دلم میخواد وقتی میره سفر براش گریه کنم .
دوست دارم مثل پروانه دورش بگردم !
دلم میخواد عاشق یه نفر باشم !!!
دلم میخواد یه نفر باشه تا با عمیق ترین احساساتم بهش بگم "

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1386ساعت 6:13 AM  توسط EmperoR  | 

متاسفم . . .

 تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم . تنها چيزي که ميتونم بگم اينه که متاسفم..
+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:38 PM  توسط EmperoR  | 

مال من نشدی . . .

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم.

 ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

 ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

 ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم.

 ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1386ساعت 7:58 PM  توسط EmperoR  | 

واسه عشق های تو خالی . . .

نه لپ داره که بشه گازش گرفت..نه لب داره که بتونی

انگشتتو بذاری روش..حتی مو نداره که بتونی بوش کنی..!

چه سخته ابراز عشق به يه خاطره...
+ نوشته شده در  هجدهم شهریور 1386ساعت 1:0 AM  توسط EmperoR  | 

حس غریب .

احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه...! احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه...! اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه
+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:53 PM  توسط EmperoR  | 

لحظه آخر . . .

همیشه از خداحافظی بدم میاد ٬ همیشه از خداحافظی یه چیز یاد می گیرم

همیشه موقع خداحافظی کم میارم و خودم رو گم و گور می کنم عین آدم دزد و دله ای که درست یه لحظه پیش از اون که داره راهش رو می کشه بره ٬ یه چیزی کش می ره

همیشه توی اون لحظه حرف زدن یادم می ره ٬ عینهو بچه ای که یه کم تک زبونی هم حرف می زنه و حالا مجبورش کردن واسه یه ایل آدمیزاد انشای تابستون رو چگونه گذروندید ٬ بخونه

همیشه درست همون ثانیه که دستت رو بلند می کنی که برام تکون بدی ٬ همون جوری سرپا با چشم های بهت زده و خیس عینهو عقب مونده ها خیره می شم به شونه ات که چطور می چرخه واسه دست تکون دادن و انگار از توی دستت یه عالمه پروانه پر می کشه تو هوا ٬ بعد من دستامو عین بادبزن برقی وسط زمستون یخ تکون می دم و زل می زن توی چشمات که یعنی خداحافظ

همیشه اون لحظه مثل زن های کارتون ژاپنی که با لباس پف پفی دنبال کالکسه می دون ٬ سکندری می خورم

لحظه دیدنت اون قدر خوشحال می شم که انگار تمام دنیا رو بهم دادن و لحظه رفتنت انگار همون دنیا رو ٬ رو سرم خراب می کنن

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:28 PM  توسط EmperoR  | 

به او بگویید دوستش دارم

به او بگویید دوستش دارم،
به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،
به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،
به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،
به او که نگاهش به گرمی آفتاب و لبانش به سرخی شقایق
ودلش به زلالی باران است،
به او که برای من مینویسد،
مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...
به او بگویید دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت دریاییست
که قایق کوچک دل من درآن غرق شده،
به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد،
و چشمهایم به را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
به او بگویید دوستش دارم،
به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ،
 به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که

به او بگویید دوستش دارم،
به او که گل همیشه بهارمن است،
به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است
و
به او که عشق جاودانه من است . . .

+ نوشته شده در  بیست و چهارم تیر 1386ساعت 1:17 PM  توسط EmperoR  | 

خیلی جالبه . . .

TA VAGHTI MARIZ NASHI KASI BARAT GOL NEMIAREH.

2:TA GERIE NAKONI KASI NAVAZESHET NEMIKUNE.

3:TA FARYAD NAZANI KASI BE TARAFET BAR NEMIGARDE.

4:TA GHASDE RAFTAN NAKONI KASI BE DIDANET NEMIAD.

5:TA VAGHTI NAMIRI KASI TORO NEMIBAKHSHE.

6:TA VAGHTY DOOR NASHI KASI GHADRETO NEMIDUNE...........
+ نوشته شده در  ششم تیر 1386ساعت 9:15 AM  توسط EmperoR  | 

خنده های زورکی...

نمي نويسم .....
چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!
حرف نمي زنم ....
چون مي دانم هيچ گاه حرف را نمي فهمي!
نگاهت نمي کنم ......
چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!
صدايت نمي زنم .....
زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!
فقط مي خندم ......
چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
+ نوشته شده در  دوم تیر 1386ساعت 1:52 PM  توسط EmperoR  | 

چه بی صداست شکستنت...

عروسک قصه ی من گهواری خوابت کجاست

 قصر قشنگ کاغذی پولک آفتابت کجاست
با ل و پر نقره ای کفتر عشقم رو کی بست

 آیینه ی طوطی منو سنگ کدوم کینه شکست
صدای عشق من وتو که تلخ گریه آور

 تو این سکوت قصه ای شاید صدای آخر
بعد از من و تو عاشقی شاید به قصه ها بره

 شاید با مرگ من و تو عاشقی از دنیا بره

عروسک قصه ی من سو ختنه من ساختنمه

 تو این غمار بی غرور بردن من باختنمه
عروسک قصه ی من شکستنت فال منه

 این سایه ی همیشگی مرگ که دنبال منه
جفتای عاشق رو ببین از پل آبی میگذرن

 عروسک قلبشون رو به جشن بوسه میبرن
اما برای عشق ما اون لحظه ی ابی کجاست

 عروسک قصه ی من پس شب افتابی کجاست
عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت

 بمیرم ای شکسته دل چه بی صداست شکستنت...

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1386ساعت 11:33 AM  توسط EmperoR  | 

اعتقاد . . .

 من به خورشيد اعتقاد دارم حتي اگر ندرخشد.

 من به عشق اعتقاد دارم حتي اگر تنها باشم.

 من به خدا اعتقاد دارم حتي اگر ساکت باشد ...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 5:45 PM  توسط EmperoR  | 

عشق مبهم . . .

کلاس دهم

وقتی تو کلاس زبان روی صندلی نشستم به دختری که کنارم نشسته بود خیره شدم . اون به اصطلاح بهترین دوستم بود . به موهای بلند ابریشم مانندش نگاه کردم و آرزو کردم که کاش اون مال من بود . ولی اون این جوری تصورنمی کرد و من اینو می دونستم . بعد از کلاس پیش من اومد و جزوه ای که روز قبل نوشته بود از من گرفت . منم اونا رو بهش دادم . اون از من تشکر کرد و گونه هامو بوس کرد . من می خواستم بهش بگم من میخواستم که اون بدونه که من نمیخوام فقط یه دوست باشم . من عاشقش بودم ولی خیلی خجالتی بودم نمی دونم چرا

کلاس یازدهم

             تلفن رنگ زد ، اون طرف خط اون بود ، داشت گریه می کرد . می خواست بگه که عشقش چه جوری قلبشو شکونده ، از من خواست اونجا برم . چون نمی خواست تنها باشه ، بنابراین منم رفتم پیشش . وقتی رو مبل کنارش نشستم و به چشمای عسلیش خیره شدم ، آرزو کردم که ای کاش اون مال من بود . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن چیپس تصمیم گرفت که به خونه برگرده ، اون به من نگاه کرد و گفت ممنون و گونه های منو بوس کرد . من می خواستم بهش بگم من میخواستم که اون بدونه که من نمیخوام فقط یه دوست باشم . من عاشقش بودم ولی خیلی خجالتی بودم نمی دونم چرا

سال آخر

              به طرف من اومد و گفت که دوستش مریضه و نمی تونه با اون بره ، خوب من هیچ دوست دختری نداشتم و کلاس هفتم ما به هم قول داده بودیم که اگر هر کدوم از ما دوستی نداشت ما با هم باشیم ، فقط به عنوان دوستای صمیمی ، ما هم همین کارو کردیم . اون شب بعد از اینکه همه چیز تموم شده بود من جلوی پله های در ورودی ایستاده بودم و وقتی که اون به من لبخند زد من بهش خیره شدم و اونم با چشمای شفافش به من خیره شد و گفت : من بهترین لحظاتو داشتم ، مرسی وگونه های منو بوس کرد . من می خواستم بهش بگم من می خواستم که اون بدونه که من نمیخوام فقط یه دوست باشم . من عاشقش بودم ولی خیلی خجالتی بودم نمی دونم چرا

             فارغ التحصیلی

             یک روز گذشت ، بعد یک هفته و بعد یک ماه ، در عرض یک چشم به هم زدن روز فارغ التحصیلی رسیده بود . من اونو به هنگام گرفتن مدرک دیپلم که مثل یک فرشته روی زمین بود تماشا می کردم . من می خواستم که اون مال من باشه ولی اون این جوری تصور نمی کرد . قبل از اینکه همه به خونه هاشون برگردند تو لباس جشن و کلاه پیش من اومد . وقتی من بغلش کردم گریه کرد . بعد سرشو از روی شونه های من برداشت و گفت : ممنونم ، تو بهترین دوست منی و بعد گونه های منو بوس کرد . من می خواستم بهش بگم من میخواستم که اون بدونه که من نمیخوام فقط یه دوست باشم . من عاشقش بودم ولی خیلی خجالتی بودم نمی دونم چرا

             روز ازدواج

            الان روی صندلی کلیسا نشستم و اون دختره داره با یه مرد دیگه ازداج می کنه . من می خواستم که اون مال من باشه ولی اون این جوری تصور نمی کرد و من اینو می دونستم ، ولی قبل از اینکه اون بره به طرف من اومد و گفت تو اومدی ! و بعد تشکر کرد و گونه ی منو بوسید . من می خواستم بهش بگم من می خواستم که اون بدونه که من نمی خوام فقط یه دوست باشم . من عاشقش بودم ولی خیلی خجالتی بودم نمی دونم چرا

         مرگ

             سالها گذشت ... من به تابوت دختری که بهترین دوست من بود نگاه کردم . هنگام انجام مراسم اونا دفتر خاطرات اونو خوندند . اون این دفتر رو در دوران دبیرستان نوشته بود و این چیزی که اونجا نوشته بود : من به اون پسر خیره شدم در حالیکه آرزو می کردم که ای کاش اون مال من بود ولی اون این جوری تصور نمی کرد و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم من می خواستم که اون بدونه که من نمی خوام فقط یه دوست باشم . من عاشقش بودم ولی خیلی خجالتی بودم نمی دونم چرا؟ ... ای کاش اون به من می گفت که دوستم داره و... ای کاش منم می تونستم اینو بگم . من به خودم فکر کردم و گریه کردم . حالا در حق خودتون خوبی کنید ، به اون بگین که اونو دوست دارین اونا اونجا نیستن ....برای همیشه و تا ابد...

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:41 AM  توسط EmperoR  | 

دوست داشتن دل میخواد نه دلیل . . .

يادته بهم گفتي دوسم داري؟

 يادته گفتي عاشق مني؟

 يادته گفتم آخر تنها ميشم؟

 يادته گفتي تنهات نميذارم؟

 يادته گفتي هميشه با  مني؟

 يادته گفتم ازياد آخر ميرم؟

 يادته گفتي دلت پيش منه؟

 يادته گفتم اينا حرفه همه؟

 يادته گفتي من دوستت دارم؟

 يادته گفتم  که باور ندارم؟

 يادته گفتم اين عشق تا کجاست؟

 يادته گفتي تا نفس با ماست؟

 يادته گفتم که باور ندارم؟

 يادته گفتي که آره حق  دارم؟

 حالا ديدي که همش حرف بودفقط؟

 حالا فهميدي همش ادعا بود؟ 

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1386ساعت 7:30 PM  توسط EmperoR  | 

جدایی طوطی و مرغ مینا

روی شاخه یک درخت بلند یک انبه رسیده و خوشمزه بود . یک روز طوطی و یک مرغ مینا روی شاخه می ایند و هر کدام از یک طرف شروع به خوردن می کنند تا اینکه یک روز نوک هر دو به هم خورد . طوطی با زبونی که از بچگی یاد گرفته بود صحبت می کرد و مرغ مینا هم با زبون خودش . انها از حرفهای هم چیزی نفهمیدند طوطی خیلی احمق بود ! برای همین پر زد و رفت . مرغ مینا نشست و سالها رفتن او را تماشا کرد .

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:8 PM  توسط EmperoR  | 

کتاب های دبستان

گاو ما ما می کرد...گوسفند بع بع می کرد ...سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک كجا كجا گشنمونه به خدا
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.
حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.
او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ........
+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:3 PM  توسط EmperoR  | 

من عاشق این داستان هستم

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد...

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1386ساعت 6:17 PM  توسط EmperoR  | 

What Means Love.. ?

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
+ نوشته شده در  نهم اسفند 1385ساعت 5:52 PM  توسط EmperoR  |